اي کاش صداي بغض گرفته ام را آسمان با آن عظمتش مي شنيد اي کاش هنگام طلوع خورشيد آسمان از سر مهر نگاهي به من مي انداخت يا هنگامي که آسمان اشکهايش را بر زمين فرو مي برد نگاهي به چشمان من هم مي انداخت اي کاش در اين هواي باراني دستي از سر دلسوزي بر سرم کشيده مي شد يا آغوشي بود تا خود را بر روي آن بيندازم و از ته دل بگريم اي کاش من تنهاترين نبودم