حرف دل

اي کاش صداي بغض گرفته ام را آسمان با آن عظمتش مي شنيد
اي کاش هنگام طلوع خورشيد آسمان از سر مهر نگاهي به من مي انداخت
يا هنگامي که آسمان اشکهايش را بر زمين فرو مي برد نگاهي به چشمان من هم مي انداخت
اي کاش در اين هواي باراني دستي از سر دلسوزي بر سرم کشيده مي شد
يا آغوشي بود تا خود را بر روي آن بيندازم و از ته دل بگريم
اي کاش من تنهاترين نبودم
فهرست اصلی
دوستای خوب
گذشته ها
طراح قالب
POWERED BY
هر چه دارم از تو دارم ای همه دار و ندارم
با تو آرومم و بی تو بی قرار بی قرارم
گفتی باشم حالا هستم چشم به راهه یه نگاهت
می دونم منو میبینی که نشستم سر راهت
با تو کوچه های بن بست میرسن به کهکشونها
با تو بیراهه یه راهه به نشون بی نشونها
اونا که از تو نشونی روی پیشونی ندارن
داغشون رو دلشونه خم به ابرو نمیارن
رسم من فرشتگی نیست من که درگیر زمینم
تو خودت اینو می خواستی من یه آدمم همینم
اونی که رو دوش خسته ش یه امانت از تو داره
گاهی کم میاره اما این امانتو میاره...
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه یازدهم تیر 1387 لینک ثابت
سلام
خیلی دیره ولی بازم میگم:
عید همگی مبارک،امیدوارم سال خوبی داشته باشین
شقایق خانوم ۵ روزه دیگه یعنی۳۱ اردیبهشت ماه میره تو ۲۰ سال،ولی
راستشو بخواین اصلا" خوشحال نیستم ،این روزا برام خیلی سخت
میگذره،دیوونه نشم خوبه...
این آپ مثلا" واسه تولدمه که بیشتر شبیه عذاست تا تولد...
بیشتر از این ازم انتظار نداشته باشین،ایشالا تو تابستون سعی میکنم زود
زود آپ کنم البته اگه زنده موندم،از همتون به خاطر اینکه منو فراموش
نکردین یه دنیا ممنونم ![]()
دوستون دارم
تولدمم مبارک![]()
پ.ن: ای کاش بودی و میدیدی...
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 لینک ثابت
آن دم که از تو مي نويسم
شايد چيزي را مي جويم
شايد مي نويسم تا پيدا کنم
چه لبخند تلخي است !!
زمانيکه...
کبوتري آشيان خوشبختي گذشته اش را مي يابد و بوي گمشده هايش را
دوباره احساس مي کند
و با سلامي گرم
خدا حافظ ميگويد
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 لینک ثابت
معلوم نیست آپ بعدی کی باشه ولی امیدوارم خیلی
دیر نباشه.
قربون دستت به وبلاگم سر زدی نظر یادت نره.
تا بعد...![]()
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه دوم دی 1386 لینک ثابت
براي تو...
نميدانم از کجاي اين دل زخمي بگوييم
از دلي که گناهش کودک بودنش است
بي کينه بودنش و بهانه گيري هاي رسوا گرش
از احساسي بگويم که روزي شيشه بود اما امروز سنگ است
از رويايي که حقيقت فاصله آن بود
يا از صدايي بگويم که به جرم عشق بايد حبس ابد بکشد
يا از رندي عقلم بگويم که شيشه را سنگ کرد
يا از سادگي احساسي بگويم که زخم خورده هزاران حرف شد
هزاران حرف از نگاه غريبه ي عاشق نما!
نميدانم...
اما امروز سوگند ياد ميکنم که مثل آنها نشوم
پ.ن:حقیقت فاصله چی بود بی وفا؟
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه دوم دی 1386 لینک ثابت
تو رفتي
فقط با يك سكوت؟!
و من ماندم
فقط با يك ترانه
ازميان ترانه هايم
همه را سوزاندم
كه نه سوزاندي!
فقط ترانه ي آخر مانده است
كه آن هم ناخوانده مي ماند!
چه ناخوانده آمدي!
چه ناخوانده رفتي!
و من به چه گناهي ناخوانده ماند؟!
پ.ن: غریبه آشنا چرا؟؟؟
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 لینک ثابت
امشب تمام حوصله ام را
در يک کلمه کوتاه
در "تو"
خلاصه کردم...
اي کاش ميشد يکبار
تنها همين يکبار...
تکرارميشدي
تکرار!
پ.ن: دلم خیلی واست تنگ شده
برگرد...
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 لینک ثابت
وقتي خدا شما را به لبه پرتگاهي هدايت کرد
کاملا"به او اعتماد کنيد
چون يکي از اين دو اتفاق خواهد افتاد:
او شما را ميگيرد اگر بيفتيد
يا اينکه يادتان ميدهد چگونه پروازکنيد
پ.ن: خدايا پرواز کردن رو بهم ياد بده
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 لینک ثابت
دوستای گلم تو شبای قدر منو از دعاهاتون بی نصیب نذارین
تنها امید من دعاهای شماست
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه هشتم مهر 1386 لینک ثابت
هميشه اين طور بوده که کسي رو که خيلي دوست داري زود از دستت ميره، قبل از اينکه خوب
نگاهش کني مثل يه پرنده زيبا زود بال ميگيره و دور ميشه.
فکر ميکردي تا آخرين روزي که زمين به دوره خودش ميچرخه و خورشيد از پشت کوها
سرک ميکشه کنارش باشي.
هنوز همه حرفاتو بهش نگفته بودي هنوز همه خنده هاتو بهش نشون نداده بودي،هميشه همينطور
بوده کسي که از ديدنش سير نشدي زود از دنياي تو ميره.
وقتي به خودت مياي که ديگه اون نيست
فکر ميکردي ميتوني ...
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه پنجم مهر 1386 لینک ثابت
I know you won't come back
Everything that was
Time has left is behind
I know that you won't return
What happened between us
Will never be repeated
A thousand years won't be enough
For me to turn valleys into cities
And now I'm here
Trying to turn valleys into cities
Mixing can be the same
I know I let you escape,
I know I lost you
nothing can be the same;
A millennium could be enough for you to forgive
I'm here, loving you
suffocating
in photographs
in objects and mementos
I can't comprehend
I'm driving myself mad
Changing a foot for
My own face
This night for a day
And there's nothing I can do about it.
The letters I wrote,
I never sent
You didn't want to know of me
I can't understand
How foolish I was
It's all the matter of time and faith
A millennium with another thousand years...
Are enough to love
If you still think something of me...
You know I'm still waiting for you...
*******************************************
مي دانم بر نخواهي گشت
همه آنچه بود
زمان همه چيز را پشت سر خواهد گذاشت
مي دانم که بر نخواهي گشت
چه اتفاقي بين ما افتاد
هرگز تکرار نخواهد شد
هزاران سال کافي نخواهد بود
براي من که خاطرات تو در ذهنم محو شود
و اکنون من اينجا هستم
تلاش مي کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم
آسمان و درياها را در هم بياميزم
مي دانم که ميگذارم فرار کني
مي دانم که تو را گم خواهم کرد
هيچ چيز نمي تواند همان طور که پيشتر بود باشد
يک هزاره مي توانست براي تو کافي باشد که مرا ببخشي
من اينجا هستم، عاشق تو
حذف شده ازعکس ها و دفترچه هاي خاطرات
تمام چيزها و يادگاري ها
نمي توانم درک کنم
دارم ديوانه مي شوم
و کارهاي مسخره انجام مي دهم
شبي که به روز ديگري تعلق دارد
و در اين باره کاري نيست که بتوانم انجام دهم
نامه هايي که نوشتم...
هرگز نفرستادم
نمي خواستي که مرا بشناسي
نمي توانم بفهمم که چقدر ابله بودم
مسئله اصلي، گذشت زمان است و وفاداري من
يک هزاره و هزاران سال ديگر
کافي است براي عشق ورزيدن
اگر هنوز درباره من فکر مي کني
مطمئنا مي داني که هنوز منتظر تو هستم
نوشته شده توسط شقایق در یکشنبه یکم مهر 1386 لینک ثابت
تمام قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شود
كه يكي بود ـ يكي نبود
يكي رفته بود
يكي مانده بود ـ مانده بود وگريه كرده بود
رهايم كردي و رهايت نكردم
گفتم حرف دل يكي است
هفتصدمين پادشاه را هم اگر بخواب ببيني
كنار كوچهء بغض بيداري، در انتظار تو خواهم ماند
چشمهايم را بر پوزخند اينو و آن بستم و چهرهء تو را ديدم
گوشهايم را بر زخم زبان اين و آن بستم و صداي تو را شنيدم
دلم روشن بود كه يك روز از آن سوي گريه هايم مي آيي
التماست نمي كنم
هرگز گمان مكن اين واژه را در آوازهاي من خواهي شنيد
تنها مي نويسم ـ بيا
بيا و لحظه اي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير
نگاه كن
ساعت از سكوت ترانه ام گذشته است
اگر نگاه گمانم ، به راه آمدنت نبود
ساعتي پيش اين انتظار شبانه را
به خلوت ناب خوابهاي تو مي سپردم
حالا هم به چراغ همين كوچهء كوتاه مان قسم
باراش قطره اي از ابر باراني نگاهم
كافيست....
تا از روزن تولد - ترانه -طلوع كني
حالا مي خواهم كه يك شبه هفتاد سال را سپري كنم
سپس بيايم وبا عصايي در دست و پشتي تا شده
كنار خياباني شلوغ در انتظار تو باشم تا تو بيايي مرا ببيني و نشناسي
اما دستم را بگيري و از ازدحام خيابان عبورم دهي
مي شناسمت - مگر مي شود نگاه غمگين تو را از خاطر برد
آشنايي نخواهم داد
قول مي دهم آنقدر پير شده باشم كه
ازنگاه كردن به چشمهايم مرا نشناسي
به خدا راست مي گويم قول مي دهم
تو را به جان نفسهاي گرم كبوتران هرّه نشين
بيا و امشب را
بي واسطهء سكسكه هاي گريه -كنارم باش
مگر چه مي شود
يكبار بي پوشش پردهء باران
تماشايت كنم
ها .. مگر چه مي شود
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 لینک ثابت
گاهي اوقات دلم مي خواهد فرار کنم....به کجا؟نمي دانم!!!چطور؟نمي دانم!!!
فقط مي دانم که بسيار خسته ام از اين همه انسان که دوستشان دارم و لحظه لحظه در کنارشان
آب مي شوم...
و باور دارم که براي ادامه ي راه بسيار نا توانم...آن موقع است که دلم مي خواهد گم شوم؟؟
در جايي که هيچ کس را نشناسم حتي خودم را...گاهي اوقات مطمئن مي شوم که براي اين دنياي
بزرگ و اين انسانهاي پيچيده بسيار کوچک آفريده شده ام...و..و خيلي وقت ها دلم به حال خودم
مي سوز د ........................
نوشته شده توسط شقایق در جمعه نوزدهم مرداد 1386 لینک ثابت
بچه ها یادتون نره واسه هر دو پستم نظر بذارین
ممنونم از اینکه بهم سر میزنین
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 لینک ثابت
هیچ گاه چشمهاي کهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم
دعا مي کنم که لبانت را فقط درغنچهاي لبخند ببينم
دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا
و بوي بهار را داردهميشه از حرارت عشق گرم باشد
من برايت دعا مي کنم که گلهاي وجود نازنينت
هيچ گاه پژمرده نشوند براي شاپرکهاي باغچه خانه ات
دعا مي کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچ گاه غروب نکند
من برات دعا می کنم که...!؟![]()
![]()
نوشته شده توسط شقایق در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 لینک ثابت
آخرین نوشته ها